تولد یک مرگ تدریجی!
چند روز دیگه این وبلاگ یک ساله میشه.
۲۹ خرداد پارسال بود که این وبلاگ رو راه انداختم.
یک سال پیش با اولین پستم که همون غزل "فارسان توی لاک خود می رفت" بود، وارد دنیای مجازی شدم.
دنیایی که توی این اوضاع درهم ادبیات کشور، راه در رو خوبی برای دوست داران شعره.
دنیایی که هرچند خیلی کثیفه ولی خوبیش اینه توش که آزادی آدما تا حدودی رعایت میشه.
از اون غزل اولم تا این غزل مثنوی که امروز میذارم، قضاوت اینکه این وبلاگ چقدر روی شعر من تاثیر گذار بوده با شماست
ولی خودم احساس میکنم این وبلاگ تونسته تا حد زیادی راه درست رو بهم نشون بده.
از اینها گذشته، مهمترین فایده ی این وبلاگ برای من این بود که دوستان خیلی خوبی پیدا کردم.
دوستایی که هرچند بیشترشون رو ندیدم ولی همه شون رو دوست دارم.
والبته در کنار اینها آشنایی با شاعران بزرگی مثل "سید مهدی موسوی" عزیز و "اصغر عظیمی مهر" بزرگوار.
خوندن دردهای خودم، توی شعرهای مهدی موسوی، موهبتی بود که از طریق همین وبلاگ نصیبم شد.
درواقع توی این یک سال، این وبلاگ تنها همدم تنهایی هام بود.
بگذریم...
این غزل-مثنوی رو به عنوان هدیه ی تولد وبلاگم بپذیرید.
تقدیم به همه ی شما دوستای گلم به خصوص سید مهدی موسوی عزیز.
چیزی برای هدیه دادن نداشتم، جز همین دردها:
جدی نگیر این حرف های از ته دل را
این احمقِ تا خرخره درگیر در گل را
وقتی به در می گویم و دیوار می فهمد
درد مرا بعد از خدا سیگار می فهمد
گفتم بخندم تا بفهمد درد یعنی چه؟
اما به رویش هم نمی آورد... یعنی چه؟
گه می خورد هر کس بگوید مرد یعنی مرد!
یک مرد پیدا کن ببینم "مرد" یعنی چه؟
پایین بکش از آسمان امشب خدایت را
باید بگوید آنچه با من کرد یعنی چه؟
اول حسابی با ملایک گشت جیبم را
بعدش ولم کرد و "خودش" دزدید سیبم را!
حالا خودم هم آنچه می خواهم نخواهم شد
بر هر دری که می زنم، آدم نخواهم شد
این بچه می خواهد بریزد آبرویش را
قسمت کند - با هرکه می خواهد - پتویش را
با شعر هایم در خیابان راه افتادم
اینطور گاهی می رود تنهایی از یادم
دیوانه بودن ـ مثل تنهایی ـ ضرر دارد
کبریت ـ اگر خاموش هم باشد ـ خطر دارد
می ترسم از حرفی که هی پشت سرم باشد
این شعر بگذارید شعر آخرم باشد
خنجر زدند ـ از رو برو ـ تا هفت پشتم را
درگیر کردم با در و دیوار مشتم را
هی تیر دارم می کشم تا مغز آجرها
افتاده ام از پا... به پایت... دست دکترها
دارم به در می گویم و دیوار می فهمد
درد مرا بعد از خدا سیگار می فهمد
اینجا دلم از هرچه بود و هست می گیرد
سیگار دارد باز من را دست می گیرد
سیگار یعنی زندگی، سیگار یعنی مرگ
تکرار یعنی زندگی، تکرار یعنی مرگ
از "گوشی"ام که گوشه ای خاموش افتاده
از این "جنازه" که پتو از روش افتاده
از "لرزش"ی که می رود هی روی اعصابم
از اینکه این شب ها به زور قرص می خوابم
از این "کتابِ" تا ابد یک گوشه افتاده
ـ بر گردنم ـ از این گناه ظاهرا ساده
از "پنجره" که رو به چاه فاضلاباد است
از "آینه" که پای چشمم گود افتاده ست
از بوی پای یک نفر که تخت خوابیده
از این پتو که روی من ـ خوشبخت ـ خوابیده
از حرفهای توی خواب هم اتاقی ها
از پیش بینیِ محال "اتفاقی ها"!
از اینهمه حالم/ به هم می خورد/ در را باد!
از چشم هایم زندگی با/رید تا افتاد
جدی نگیر این حرف های از ته دل را
این احمقِ تا خرخره درگیر در گل را
یک قطره آب از هرچه گفتم در نمی آید
از دست من این شعر دیگر بر نمی آید
می ترسم از حرفی که هی پشت سرم باشد
این شعر بگذارید حرف آخرم باشد!
1- من همه ی خرای دنیا رو دوست دارم!